تبليغاتX
: دنــــــــیای عــــشـــق
دنــــــــیای عــــشـــق
فلش عاشقانه

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 21:40 |

عشق چیست؟

 

 

             ازگل پرسيدم محبت چيست؟؟

                

         گفت: ازمن زيباتراست

                  

        از آفتاب پرسيدم محبت چیست؟؟

                       

          گفت: ازمن سوزانتراست

                             

     ازشمع پرسيدم محبت چيست؟؟

                               

      گفت: ازمن عاشقتراست

               

 ازخوده محبت پرسيدم محبت چیست ؟؟

                          

     گفت: تنهايک نگاه است

 

به خدا دوستت درام

 

 

 

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 21:38 |

فرشته

 

 

 

فرشته تصمیمش را گرفته بود.

پیش خدا رفت و گفت:

"
خدایا...می خواهم زمین را از نزدیك ببینم

.
اجازه می خواهم و مهلتی كوتاه.

دلم بی تاب تجربه ای زمینی است."

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت...

فرشته گفت:

"
تا بازگردم...بال هایم را اینجا می سپارم.

این بال ها در زمین چندان به كار من نمی ایند."

خداوند بال های فرشته را

بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت:

"
بال هایت را به امانت نگاه می دارم

...
اما بترس كه زمین اسیرت نكند...

زیرا خاك زمینم دامنگیر است..."

فرشته گفت:

"
باز می گردم...حتما باز می گردم.

این قولی است كه

فرشته ای به خداوند می دهد."

فرشته به زمین آمد و

از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب كرد.

او هركه را كه می دید...به یاد می اورد.

..
زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.

اما نمی فهمید چرا این

فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت باز نمی گردند؟

روزها گذشت...و

با گذشت هر روز فرشته چیزی از یاد برد...و روزی رسید كه

فرشته دیگر

چیزی از ان گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد...

نه بالش را نه قولش را...

فرشته فراموش كرد......فرشته در زمین ماند......

فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...هرگز.

 

 

 
 

 

دوستت دارم 

 

 

 

 

دل تنهای مرا هیچ خریداری نیست

 

دوستان دل مسپارید که دلداری نیست

 

هیچ از روی صفا کس نشده یار کسی

 

هرگز از عشق مگویید ، وفاداری نیست

 

گفته اند " عشق " حراج دل سودا زده را

 

عشق را با هوس یک شبه اش کاری نیست

 

عارف و سالک و عاشق به کجایند همه ؟

 

خفته اند جمله به شهر ، آدم بیداری نیست

 

دل سرگشته درنگ کن ، دمی مجنون باش

 

زانکه مجنون صفتان را غم هوشیاری نیست

 

من پی عشق و صفا در پی کویت گشتم

 

غافل از اینکه جهان را گل بی خاری نیست

باز     میلرزد   درون سینه ها   آهوی   دل   

 

 

 

دوستت دارم

 

 

 

 

به خدا دوستت دارم

  

 
|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 21:22 |

کاش می دانستی.........
توهم دوسم داري

    

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی

    و با این همه سکوت

مرا به خاموشی متهم نمی کردی

    کاش می دانستی من همیشه

با زبان چشمانم با تو سخن می گویم

    چشمانی که از ندیدنت

سیل ها دارند برای جاری ساختن

    سخن ها دارند برای گفتن

غزل ها دارند برای از تو سرودن و

    عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن

کاش می دانستی که من تو را

    دوست دارم

کاش می دانستی....

سعی کن تنها باشی زیرا تنها بدنیا اومدی و تنها از دنیا خواهی رفت

بگذار عظمت عشق را درک نکنی...

 زیرا انقدر عظیم است که تو را نابود خواهد کرد

بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود باشد زیرا اگر عشقی در ان منزل کند

 به ویرانه های ان هم رحم نخواهد کرد

اما اگر عاشق شدی سعی کن تنها یک نفر را دوست داشته باشی

سعی کن عشقی که داری عشقی پاک باشد.

با خنده ی او بخند و باگریه اش گریه کن

 و تنها برای عشق خود قدم بردار...

           

درگوش من آواي تو بود تو نبودي

دل زيرلب آهسته تمناي تو مي كرد

درحسرت ايماي تو بود تو نبودي

نقاشي دريا كه كشيدم تك وتنها

محتاج تماشاي تو بود تو نبودي

آن عطرقلم جوهرعشق ودل رسوا

خواهان هوسهاي تو بود تو نبودي

صد قافله دل به هواي سركويت

دل وسعت درياي تو بود تو نبودي

ديشب كه گل از آئينه ماه گل انداخت

 درفكر تمناي تو بود تو نبودي

  

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 21:16 |

 

متن شما در چه زمينه اي مي باشد ؟

متن انگليسي مورد نظر را در کادر زير وارد کنيد

 

لطفا متن ارسالي بيشتر از 150 واژه نباشد